تبليغاتX
ماه پشت ابر نمیمونه !!
کاش هست ما جزئی از نیست شما باشد !!

 

شيفت اول :

پدر          از لای تصنيف‌های آذری          در می‌آيد

« تاريخ » را از من می‌پرسد

« تصميم کبرا » را          ديکته می‌کند به برادرم

لالايی برای خواهرم

خواب رفته روی گهواره‌ی پاهای خواب رفته

 

و خوراکی

زير ظهر می‌گيرد

برای ما

و مادر          که از حاشيه‌ی شهر

گرد گچ و اوراق امتحان          می‌آورد !

 

شيفت دوم :

مادر

تاشدگی‌های روز را          می‌آويزد

هموارم          مثل پيراهن اتو شده

پشت نيم کت‌ها

کلمات را کش می‌روم          برای سطرهای خالی

و سوالی از جهان

چرا بوی اُزون برون تازه حلال شده

از ديوار همسايه می‌آيد بالا

از ديوار ما می‌آيد پايين

 

 

پدرم          که ادبيات فرانسوی خوانده است

برای چند نان فرانسوی

 

جامعه شناسی تدريس می‌کند

و مواجه است با جامعه‌ای که جا نمی‌شود   

بر تخته‌های سياه

 

شيفت سوم :

رگ‌های خانه پر از مادر است

چشم‌های خانه پر از خواهر

با برادرم و عصرهای فوتبال

خاک را از خواب کوچه          بر می‌داريم

برمی‌داريم بادبادکی

که رابطه‌اي است ميان ايوان و ابر

شب شروع می‌شود

با پدر          که ابياتی شده از « حيدر بابا »

و شام           به اندازه‌ای که فردا هم

زير ظهر 

قرار بگيرد !

                  

 

 

 

من          مردی خالی از سکنه

تو           زنی دل نشين

 

نگريستی          پاييز شد

گريستی           درخت ها سبک شدند

و رنگ ها دويده در باد

 

ما           به يافتن عقيده می رويم !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 

 

این عشق را
كه تقریبا" یك وجب است
با فیزیك و قاشق می‌خورم
با سر به جاده
كه دیوانه‌تر است
تا می‌شوم
مچاله‌ام را در كتابی خواهی دید
پر از پیاده روهای رنج
وكلاغ‌هایی كه سیاه‌ترند
اصلا" از اول می‌گویم
پیاده شدم در ابتدایی
-كه- سیب جانش به دماغش رسیده بود
و سیب كه شدم
درختی در كار نبود
بعد كه انار خوردم
تازه فهمیدم كه اشتباهی پیاده‌ام كرده‌اند
حالا كه به آخر این پیاده رو رسیده‌ام
تو می‌آیی و زنم می‌شوی
ریاضی می‌شوی
من با آن همه شعر و انار عدد می‌روم
راضی می‌شوی؟

و بازوی نحیفم
كه حماسه‌ی رستم را
استفراق كرده است
در انتهای انگشتانم
خیابان و فلسفه
دور می‌زند نرمی كره‌ی زمین
در كمر فاحشه‌ای
می‌بینم مردهای برهنه‌ی ویترین
كه می‌دزدند شعرت را
و ادامه‌ی این راه كه خاتمه‌ی ماست
من من می‌شوم و تو
با انگشتانت مربا می‌خوری
هیچ اتفاقی نمی‌افتاد
سیب
اگر سیب نبود
فقط سیب نبود
حالا كه نیتون واقعیت دارد

سیبی كه بر سرم خورد
با بازوی نحیفم دور نرمی جاذبه می‌شوی
تا تمام می‌شوم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من سینا 22 ساله مردی از تبار ... شاید ناکجا اباد ولی دلسوز مردم همینجا اباد !!! نیست ما جزیی از هست شماست کاش !! اگر این وبلاگ هم فیلتر شد از www.samian-13.blogfa.com استفاده کنید در ضمن این وبلاگ هر سه شنبه ساعت 11 صبح اپ میشود

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
افشا
عربها
رحمان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان