تبليغاتX
ماه پشت ابر نمیمونه !!
کاش هست ما جزئی از نیست شما باشد !!

در سیاهی شهرها به شتاب گام بر می دارم
شهرهایی از آن دیگران
چه مردمانی که آرزو هایی پنهان به خانه می برند
و خانه هایی که پشت کرده اند به هم خیابان ها
چه پاهایی که سبک گام برداشته اند و
سنگین برگشته اند
تا چه بنویسم بر خواب یا بیداری
در چشم های که زندگی اش را همه جا حاشا می کند
ستاره ی مرموزی که به آن چشم می دوزم تا گم نشوم
چقدر صدف های خالی
چقدر دریا به آسمان مانده است
این روزها کمی گرفته ام


از عطر تو وهراس گنجشک ها که در صدایم نیست
چه بگویم وقتی به شعر بر می گردم و تو را با من نمی بینند
جزیره ای که کشتی طوفان زده ی مرا از آن گریزی نیست
خاکی ام که از باران نمی گریزم
آهویی شعله ورم اگر تو نباشی
ماهی ای بیرون افتاده از آبم و
تو ـ ماه من ـ
پولک
پولک
از اندامم لیز می خوری می افتی پایین∙


سر سطری که شب هست و
ماه هست و
جهان
جهان کولی واژه هاست
هردم به رنگی می نشیند
در عشق من اما چیزی از گرمای جهان است
رها و شلنگ انداز
پا بر زمین می کوبد
می چرخد
می رقصد مثل گردبادهای جنوب
در چشمانت که دریاست حلقه می زنم
وبه تو بر می گردم
چون ماهیانی که هنگام تخم ریزی به ساحل بر می گردند
پرسه بر اندام تو می زنم
چونان که قاره ای است
بر تو چنان سفر می کنم که بر جهان
راهی در کوهستان
جنگلی از ستون های افسون شده
بارویی از رنگ
و سرزمینی از نمک
چهره ات دریاچه ای نرم
که تصویر شکسته ی مرا تکرار می کند
نامت را چگونه جاری سازم که زیباتر شود این شعر
آن سان که ماه در آسمان زیبا می نشیند و
آفتاب بر نوک کوه ها
کجا بوده ام؟ کیستم؟ نامم چیست؟
بگذار تا نامم را عریان کنم
نام من می خرامد و
در پای تو بر زمین می نشیند
عشقی که با بهار نام تو آغاز می شود خزانی ندارد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 

چقدر غریبه پشت پرده غریبی می کنی
غریب نواز شده ام ، یک عمر
یک عقربه
بی تاب
با باک
این نور
که از کنار این همه پروانه سبز
در کنار این همه دوپا
سیاه
آرامشش را دراز می‌کشد

چه طعم عجیبی می‌دهد این دود
این خاکستر نشسته در منم
چه جان می‌دهد این چایی رنگ خون
این خون رنگ رژ
که تو روی لب‌هایت کشیده بودی‌ام
خیس ، نقش لب‌هایت
که روی صفحه‌ی اول سالنامه‌ام کشیده‌ای
مثل ماهی عید هی می‌پرد ، مژگانم

این عقربه که هی قرمز می دود
و زمان همیشه ایستاده می‌گذرد
مثل تو
مثل من
که ایستاده روی نوک انگشتان پاهایم
به ذهن ورپریده‌ی
کوچه کوچ می‌کنم
به جسم گلوله خورده‌ی آن
به چاله‌های گلوله بازیمان
به تو که توی کوچه نبودی آن روز
توی باغ هم

این سایه
انعکاس آرامش
گلوله بازی جسم کیست
کاش نمی‌رسیدم
که رسیده ترینمان
یک روز می‌گندد
می‌گندد چیزی درونمان
باید برای تخلیه‌ی خود
به مخفی گاه بروم
باید برای ادامه‌ی هر خوب و بدمان
روی حفره‌ها زیر و رو
به بالای خودکارهایمان
این یک خودکاری اجباریست

چقدر ستاره توی آسمان می‌درخشد
چقدر ماه سرخ
من سیاه
چه مست شب این صندلی شده‌ام
چه چمنی توی دهن بزی خوش است

هی هیچ کس چرا مرا نمی‌بینی
من عاشقانه احمق تو ام
و با یک دسته گل بزرگ
که همیشه به آب می‌دهم
به سمت تو می‌وزم
هی هیچ کس چرا هی همه کسم می‌شوی

مثل مار می‌خواهم به دور تو بپیچم
که این حس لامسه‌ی خودم را لمس کنم
این حس لامصب زنده بودنم را
بروی تو بکشم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من سینا 22 ساله مردی از تبار ... شاید ناکجا اباد ولی دلسوز مردم همینجا اباد !!! نیست ما جزیی از هست شماست کاش !! اگر این وبلاگ هم فیلتر شد از www.samian-13.blogfa.com استفاده کنید در ضمن این وبلاگ هر سه شنبه ساعت 11 صبح اپ میشود

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
افشا
عربها
رحمان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان