تبليغاتX
ماه پشت ابر نمیمونه !!
کاش هست ما جزئی از نیست شما باشد !!

وطنم با شب‌بوهای قشنگش
قد کشیده است
خشت‌های دیوار
با نغمه‌های سرگردان
آشتی کرده‌اند
دیگر پیاده‌روها
از رهگذران «نام شب» نمی‌خواهند
«دل بهار آیسکریم»
رمز مشترک همه‌ی خوبی‌هاست.
صنوبرهای خیابان
سر تکان می‌دهند
گنجشک‌ها اتن می‌کنند
گرد مولانای چرخان
و جاری است
روح باران در شهر.
در چشمانم
زن‌هایی می‌رقصند
که هر شب
در شلال گیسوشان
تن به آب می‌زنم.
و من
در کوچه‌ی بالایی
به زنی دل سپرده‌ام
که مشتش هر لحظه باز می‌شود
و در زنگ صدایش
«جهان»
با آهنگ «نان»
می‌رقصد.
صبح‌ها
دلم را به او قرض می‌دهم
و شب‌ها
دستم را
شاید روزی چشمانش
مهربان‌تر شود
با خورشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 

 

 

 

از دست هایم بالا می روم

عکسی را که صورتت در آن جا گذاشته ای

                                      بر می دارم

چشم هایم را از ته می تکانم

چیزی بروز نمی دهند

به شب گفته ام کمی دیرتر بخوابد

ستاره ها

سمت روشنشان را ترک کرده اند

دو دستم

با ده شاهد به پایان اعداد گواهی می دهند

پیراهنت دوباره

در جدال باد به درازا کشید

به ترس می گویم از این دست های من بترس

به خواب می گویم کمی در چشم هایم بخواب

برو قصه های تا هنوز را بروب

مثل قرن ها می دوم و هر روز عقب تر می مانم

می افتم از سوت پنجره ای پایین

کنار رودخانه ای که به خانه نمی رود

همین که تو را بخوانم به خانه ام

از پشت این صدا دیوار می آید

یعنی آن جا که نشسته ای

کنار من نیست

مثل طوفانی آرام از کنارت می گذرم

گریه را روی چشم هایم می کشم

با طرحی از یک کشتی شکسته

از دهان تو افتاده ام

به ساحلی که ادامه اش را به آب داد

مثل همیشه

در گریه های یونس شناورم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 

خوب دوستان من امروز ۱

 ساله شدم تبریک با خود بودن

را تقدیم شما میکنم

 

 

 

 

 

ز دارها

هر چه بگویم درد است

و از صلیب هاهم

که صدایی بر نمی آید

مسیح روی صلیب

ترحم تلخ هیچ حواری را

هورا نمی کشد

و این جنازه ی بر دار

هزار سال دیگر هم

 باید در انتظار یک گور خالی باشد

وقتی که محمود این حکومت را

 حتا با پسر

 قسمت نمی کند

قرمطی چه کند

گوری خالی نیست

و صلیب از تحمل عیسی عاصی

 

 

تمام آب‌خزر تلخ

تمام روح جها‌ن آه

تمام ابرها اشك

و پشت زمین

پر از بوته‌های جوجه تیغی خودرو

سرودها همه سمی

ترانه‌ها همه تاریك

و چشم‌ها همه گرگ

چشمه‌ها لجن و خشك

چه روزگار سیاهی.

 

تاریخ مصرف رنگ‌ها كه تمام بشود

دست خدا

آن چنان‌رو می‌شود

كه گیاهان

پتوی خاك‌ به بر می‌كشند

و باران

خجالت خورشید را آبی نمی‌شود

رنگین‌كمان ذله

كه بی‌رنگ مانده است

آماج نیوه‌های مادران سیه‌پوش می‌شود

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 

 

شيفت اول :

پدر          از لای تصنيف‌های آذری          در می‌آيد

« تاريخ » را از من می‌پرسد

« تصميم کبرا » را          ديکته می‌کند به برادرم

لالايی برای خواهرم

خواب رفته روی گهواره‌ی پاهای خواب رفته

 

و خوراکی

زير ظهر می‌گيرد

برای ما

و مادر          که از حاشيه‌ی شهر

گرد گچ و اوراق امتحان          می‌آورد !

 

شيفت دوم :

مادر

تاشدگی‌های روز را          می‌آويزد

هموارم          مثل پيراهن اتو شده

پشت نيم کت‌ها

کلمات را کش می‌روم          برای سطرهای خالی

و سوالی از جهان

چرا بوی اُزون برون تازه حلال شده

از ديوار همسايه می‌آيد بالا

از ديوار ما می‌آيد پايين

 

 

پدرم          که ادبيات فرانسوی خوانده است

برای چند نان فرانسوی

 

جامعه شناسی تدريس می‌کند

و مواجه است با جامعه‌ای که جا نمی‌شود   

بر تخته‌های سياه

 

شيفت سوم :

رگ‌های خانه پر از مادر است

چشم‌های خانه پر از خواهر

با برادرم و عصرهای فوتبال

خاک را از خواب کوچه          بر می‌داريم

برمی‌داريم بادبادکی

که رابطه‌اي است ميان ايوان و ابر

شب شروع می‌شود

با پدر          که ابياتی شده از « حيدر بابا »

و شام           به اندازه‌ای که فردا هم

زير ظهر 

قرار بگيرد !

                  

 

 

 

من          مردی خالی از سکنه

تو           زنی دل نشين

 

نگريستی          پاييز شد

گريستی           درخت ها سبک شدند

و رنگ ها دويده در باد

 

ما           به يافتن عقيده می رويم !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 

 

این عشق را
كه تقریبا" یك وجب است
با فیزیك و قاشق می‌خورم
با سر به جاده
كه دیوانه‌تر است
تا می‌شوم
مچاله‌ام را در كتابی خواهی دید
پر از پیاده روهای رنج
وكلاغ‌هایی كه سیاه‌ترند
اصلا" از اول می‌گویم
پیاده شدم در ابتدایی
-كه- سیب جانش به دماغش رسیده بود
و سیب كه شدم
درختی در كار نبود
بعد كه انار خوردم
تازه فهمیدم كه اشتباهی پیاده‌ام كرده‌اند
حالا كه به آخر این پیاده رو رسیده‌ام
تو می‌آیی و زنم می‌شوی
ریاضی می‌شوی
من با آن همه شعر و انار عدد می‌روم
راضی می‌شوی؟

و بازوی نحیفم
كه حماسه‌ی رستم را
استفراق كرده است
در انتهای انگشتانم
خیابان و فلسفه
دور می‌زند نرمی كره‌ی زمین
در كمر فاحشه‌ای
می‌بینم مردهای برهنه‌ی ویترین
كه می‌دزدند شعرت را
و ادامه‌ی این راه كه خاتمه‌ی ماست
من من می‌شوم و تو
با انگشتانت مربا می‌خوری
هیچ اتفاقی نمی‌افتاد
سیب
اگر سیب نبود
فقط سیب نبود
حالا كه نیتون واقعیت دارد

سیبی كه بر سرم خورد
با بازوی نحیفم دور نرمی جاذبه می‌شوی
تا تمام می‌شوم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 
 

مادرم ولم یولد نه!دوباره یک پسر برای جنگی که می‌آید
باید ُ
باید ! به قدی که ساختی برای تابوتی كه در راه است
و سپید می‌شوم درست مثل مادری که .
موهایش را برای تشیع تازه شانه می‌زند
یکسره می‌دوم که یکی به دو کرده باشم !
نه لیلا دوباره شروع نکن ! دختر باید زیر پایش را نگاه كند
وقتی ز/مین هم مین دارد
چرخیدنش با هركه باشد گوشم صدای انفجار دارد
با اینكه در تیرهای نیامده غیبت دارم
و پلاک پلاکم را گل گرفت ! تو ندیدی
کاش پرچم فقط همین رنگ را داشته باشد
تا زخم‌های 8 ساله سر باز كند

در هوایی كه دلم گرفته می‌چرخانمش
برای تو كه نصف تنت را به ارمغان آوردند
دیروز استخوان آوردند ...برای زخم‌های مادرم !
و چه فرق می‌کند
کدام صفت تفضیلی را به تو نسبت دهند
(
که تو را اول همین هفته به زهرا نسبت دادند .) 
می‌دانی كه تو كودكی‌هایت را در من بزرگ می‌كنی
حرف‌هایم را كه همین مترو در راه می‌كشد
به یک جو فروختم !تا نارس‌تر بکاریم
حالا قد دهانم کمی بلندتر ...راحت‌تر حرف می‌زنم
(
حرف‌هایم را بزن زمین
رفت هوا / هوا //هوا ...
تفنگ دسته‌ی چاقو را هم شاید برید
نكند پوتین‌ها پشت پا زده‌تر كار دست پایت بدهد ...
این روزها به هر دری می‌زنم ....دیوار نمی‌شنود !
شاید این آتش از گور تو بلند شد لیلا !
باید مردانه‌تر ..."مرد نیستم مگر؟؟؟!!!"
جنگ را برعکس بخوان ...خون بهتر است یا ثروت ؟؟؟!!!
و من کفاره می‌دهم
سکوت‌هایی را که روزه به روزه برده‌ام
که دیوار دیوار دیوانه‌ام کند
برای فاصله‌های قد یک نفس !
نفسم بند می‌آید
که سربندم به سری که درد نمی‌کند دستمال می‌شود
رمز شب را فراموش کرده‌ام
حکم تیر بده ...استخوان كارد به هم نزدیكند

و من از جنگ حرف می‌زنم
از فشنگ‌های بَرنده‌تر از قانونی که من تو را باختم
یادم باشد همین جا پرواز را به خاطر بسپار
قفل قفس‌ها شكسته‌اند
من از تفنگ تو هم بلند‌تر شدم ! تو ندیدی‌ام ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 

آدم وقتی آدم است که دست در گردن سیب دور حوا بچرخد

حوا وقتی حوا است که دست در گردن سیب دور آدم بچرخد

زمین پر از سیب

پر از دندان ِمعطر است

 

گفت : تو شاعری ، بعد از مرگم شعری ....

خندیدم

خیره به زندگی

خواهر ، چه كسی با زندگی از مرگ عبور خواهد كرد ؟

عبور از مرگ

عبور از زندگی

دشوار

دشوار

كه رنج بی شمار كلمه     كولی قلب تو

نه ،

خواهر ،  امروز تو از هر دختری به زندگی جوانتری

تپیدن قلبی كوچك و پیر ...

نه ،

قلب تو در پیرمرگی عبور نكرد

عبور از مرگ   رسیدن به زندگی و  جاودانگی ،  نمی‌دانم

آیا همه می‌میرند ؟

دیگر چه بگویم خواهر ،

رسیده‌ام

آنجا

كه از نیستی     بیشتر هست

كه عبور از مرگ

تولد   بسیار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 

بهار بود
مردی دیدم که میگفت :
کسی که به یک لبخند اردیبهشتی دل ببند
تمام تابستان را از شدت گریه می خندد
وپاییز را می نویسد
تا مرز قلم فرسودگی
فصل جدید که میرسد
برای او سیاه و سفیدی است!
که درآن
قاتل خنده های اردیبهشتی زاده میشود
با یک بهار در مشت
و یک نفرت شاعرانه...

حالا بعد از آن اردیبهشت کذایی

فکر میکنم خیلی میدانم
که نمی دانم
فکر میکنم مالکم
که ندارم
ندارم و نمیدانم که.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 

در سیاهی شهرها به شتاب گام بر می دارم
شهرهایی از آن دیگران
چه مردمانی که آرزو هایی پنهان به خانه می برند
و خانه هایی که پشت کرده اند به هم خیابان ها
چه پاهایی که سبک گام برداشته اند و
سنگین برگشته اند
تا چه بنویسم بر خواب یا بیداری
در چشم های که زندگی اش را همه جا حاشا می کند
ستاره ی مرموزی که به آن چشم می دوزم تا گم نشوم
چقدر صدف های خالی
چقدر دریا به آسمان مانده است
این روزها کمی گرفته ام


از عطر تو وهراس گنجشک ها که در صدایم نیست
چه بگویم وقتی به شعر بر می گردم و تو را با من نمی بینند
جزیره ای که کشتی طوفان زده ی مرا از آن گریزی نیست
خاکی ام که از باران نمی گریزم
آهویی شعله ورم اگر تو نباشی
ماهی ای بیرون افتاده از آبم و
تو ـ ماه من ـ
پولک
پولک
از اندامم لیز می خوری می افتی پایین∙


سر سطری که شب هست و
ماه هست و
جهان
جهان کولی واژه هاست
هردم به رنگی می نشیند
در عشق من اما چیزی از گرمای جهان است
رها و شلنگ انداز
پا بر زمین می کوبد
می چرخد
می رقصد مثل گردبادهای جنوب
در چشمانت که دریاست حلقه می زنم
وبه تو بر می گردم
چون ماهیانی که هنگام تخم ریزی به ساحل بر می گردند
پرسه بر اندام تو می زنم
چونان که قاره ای است
بر تو چنان سفر می کنم که بر جهان
راهی در کوهستان
جنگلی از ستون های افسون شده
بارویی از رنگ
و سرزمینی از نمک
چهره ات دریاچه ای نرم
که تصویر شکسته ی مرا تکرار می کند
نامت را چگونه جاری سازم که زیباتر شود این شعر
آن سان که ماه در آسمان زیبا می نشیند و
آفتاب بر نوک کوه ها
کجا بوده ام؟ کیستم؟ نامم چیست؟
بگذار تا نامم را عریان کنم
نام من می خرامد و
در پای تو بر زمین می نشیند
عشقی که با بهار نام تو آغاز می شود خزانی ندارد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 

چقدر غریبه پشت پرده غریبی می کنی
غریب نواز شده ام ، یک عمر
یک عقربه
بی تاب
با باک
این نور
که از کنار این همه پروانه سبز
در کنار این همه دوپا
سیاه
آرامشش را دراز می‌کشد

چه طعم عجیبی می‌دهد این دود
این خاکستر نشسته در منم
چه جان می‌دهد این چایی رنگ خون
این خون رنگ رژ
که تو روی لب‌هایت کشیده بودی‌ام
خیس ، نقش لب‌هایت
که روی صفحه‌ی اول سالنامه‌ام کشیده‌ای
مثل ماهی عید هی می‌پرد ، مژگانم

این عقربه که هی قرمز می دود
و زمان همیشه ایستاده می‌گذرد
مثل تو
مثل من
که ایستاده روی نوک انگشتان پاهایم
به ذهن ورپریده‌ی
کوچه کوچ می‌کنم
به جسم گلوله خورده‌ی آن
به چاله‌های گلوله بازیمان
به تو که توی کوچه نبودی آن روز
توی باغ هم

این سایه
انعکاس آرامش
گلوله بازی جسم کیست
کاش نمی‌رسیدم
که رسیده ترینمان
یک روز می‌گندد
می‌گندد چیزی درونمان
باید برای تخلیه‌ی خود
به مخفی گاه بروم
باید برای ادامه‌ی هر خوب و بدمان
روی حفره‌ها زیر و رو
به بالای خودکارهایمان
این یک خودکاری اجباریست

چقدر ستاره توی آسمان می‌درخشد
چقدر ماه سرخ
من سیاه
چه مست شب این صندلی شده‌ام
چه چمنی توی دهن بزی خوش است

هی هیچ کس چرا مرا نمی‌بینی
من عاشقانه احمق تو ام
و با یک دسته گل بزرگ
که همیشه به آب می‌دهم
به سمت تو می‌وزم
هی هیچ کس چرا هی همه کسم می‌شوی

مثل مار می‌خواهم به دور تو بپیچم
که این حس لامسه‌ی خودم را لمس کنم
این حس لامصب زنده بودنم را
بروی تو بکشم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 

یك نفر هیچ نبود آمد و لنگر انداخت
دل من رود نبود آمد و با دریا ساخت
یك نفر مختصر و ساده كه انگار (1)است
هیبت هیچ هزار این یك تك را نشكست
یك نفر بود ولی جای همه تنها بود
نم نمی‌ داشت كه عصیانگری دریا بود
یك اشاره به دل ثانیه شد مختصری
باز كرد از دل هر ثانیه یك لب شكری
پای این قصه از امروز به یك ماه كشید
ماه لرزید در اشگ من و یك راه كشید
راه با جاذبه همدست شد و عاطل ماند
یك نفر نه ،من شاعر (كه فقط عاقل ماند !!!)
الغرض كم كم از این پیله پریدن می‌خواست
دور باطل همگی زخم دریدن می‌خواست
یك نفرگفت چنان گفت كه دل باور كرد
پیله سوراخ نكرده هوس شهپر كرد
یك نفر هیچ نبود آمد و لنگر انداخت
آمد و رود بهم ریخت تب دریا ساخت

یك نفر هیچ نبود آمدو كم كم شد محو
عقل نحوی گرهی خورد از این گیجی نحو
- آب دریا شتكی زد . نه كه در خوابم ؟نه.
صورتش را به چكی زد . نه كه در خوابم ؟نه.
- چشم بردار از این قافله‌ی غوغایی
دست بردار از این فاصله‌ی رویایی

یك نفراز نفسش "بوی كسی می‌آمد "
كه بهشت از هوسش ملتمسی می‌آمد
بیخودی موج به هم می‌زد و دریا دریا
غزل انگار مرا می‌طلـبید از هر جــا
عاشقی امر به : تسخیردلم - صادر كرد
بر ملا می‌شدم از سـیـطـره‌ی مـولانا
گوئیا حضرت داود (ع)غزلخوانی داشت
که زمین چرخ زنان داد كلاهش به هوا
آن همه "ما"و "من "و "تو"به دل شعر و غزل
كرك و پر ریخت در این محشر دنیایی ما
یك نفربا دل خود قفل زمان وا می‌كرد
آسمان سجده بر این قامت معنا می‌كرد

یك نفرهیچ نبود و همه‌ی تنها بود
نم نمی داشت كه عصیانگری دریا بود
الغرض قصه نه یك روز و نه یك ماه كشید
ماه لرزید در اشگ من و یك راه كشید
راه دیدم كه همان یك نفر مذكور است
ناخدائی به خدائی خودش مستور است...

اگر اشتباهی بود ببخشید !!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 
من بودم و تو ،توأمان آزادی اینجا بود
گاهی نفس، گاهی طپش، گاهی تقلا بود

تا می تپید از سینه ... تا انگشت، ... تا کاغذ
رقصان - چمن تا قرغه۱ از "کاغذ پران"۲
‌ها بود

هر طفل، رنگین کاغذی در چنگ می آمد
آن‌روز در هر مکتب
۳
از نام تو غوغا بود

هر چه زمین چرخید و کابل در خودش پیچید
بر "آسمایی"
۴
او عقابی پیر و تنها بود

شاید تو را می دید زنده، یا مرا مرده
ابری که از پشت غبار شهر پیدا بود

صبحی پس از باران به دنبالت دوید ... اما
گم گشتی و گم گشتم و... تاریخ گویا بود!

دیگر نه زان پیر آمد احوالی، نه از اطفال
چشما ن تو ماهی گکی در قعر دریا بود

نیش سلاحی سرد، بند و چشم بندی کور!
از کی مگر محبس تغزل- خانه ما بود ؟

تنها تو ماندی و تو تنها...، پشت در کشتند
هرچه نفس، هرچه طپش، هرچه تقلا بود !

*******

شب در شکنج شهر رقصیدی چو "کاغذ باد"
تا صبح پر ریزان "آزادی" چه زیبا بود !

اینم کاش دانلود کنید  جامگین


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 

 

اسمان ابی تر از دیروز است

زمین سبز تر از هر روز است

و خرشید تابان تر از هر وقت

میوه های سرخ تلالو خاصی جلوه میدهد

خب دوستان ثابت شد که تابستان است

اما به یاد داشته باشید که پاییز در راه است

در هم کوبندهی همهی این زیبایی ها در راه است

فردا اسمان سرخ خواهد بود

زمین خشک خاک بر صورتمان خواهد کوفت

و خورشید از دور دست به ما پوزخند خواهد زد

ترسی به خود راه ندهید دوستان سال دیگر می اید

. ما نفس هایمان را برای یک تابستان دیگر میکشیم

ما منتظر هر سالیم !!

 

 

 

باج

صفحه های زندگیم را ورق میزنم

با ورق هایش زندگی را باد میزنم

بدون زندگی به دشمنانم چه چیز را باج دهم ؟

تا به خال از خدا همین زندگی را نگه داشته ام

می خواهم به کودکان و پیران یاد دهم

که ای مردم همه به رقص خویش از زنند

از دیگران باج گیرند و به دیگران باج دهند

در زنئگی عصر جدید دسته بیل را جای عاج فیل دهند

من هم نبودم که ببینم عاج را به ادم چه قیمت می دهند

ساعتها گذشتهو من هنوز دارم باد میزنم

یادتان باشد که ورق های زندگی هر کدام به سویی میروند
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 
به گردنبندی که توی گردنم انداخته‌اند
دیگر آویزان نشو
پنجره‌ها را گِل بگیر
مبادا دوباره عاشقم کنند
صدایم را گِل بگیر
چشم‌هایم را بگذار همیشه باز بمانند و سیاه
لباس مخصوصم را به تن کنم
این جنگ ، آخرین تلاش من برای زنده ماندن خواهد بود
می‌خواستم بروم
از تو
از این خانه
نمی‌خواستم برای عروسک‌هایم پدری کنی
مادر!
وسواس عجیبی گرفته‌ام
در شانه کردن موهام
فر شده‌اند و خاکستری
متوقفم نکن
این جنگ ، آخرین تلاش من برای زنده ماندن خواهد بود
لب‌هایم را از پشت بام فراری بده
لرزش صدایم را از پشت بام فراری بده
قلبم را از پشت بام فراری بده
چشم‌هایم را
بگذار همیشه باز بمانند و سیاه
به گردنبندی که توی گردنم انداخته‌اند
دوباره آویزان می‌شوی
دوباره
آبشارهای مخفی به چشم‌هایت می‌آیند
صخره‌های وحشی به اندامت
چیزی میان دست‌هات و
لرزش صدایم
رد و بدل می‌شود
نه
متوقفم نکن
لباس مخصوصم را به تن کرده‌ام
همان که روی منجوق‌های براقش وقت صلح
فرمان شلیک می‌دادی
این جنگ
آخرین تلاش من
برای زنده ماندن
خواهد بود .
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا | 
جزیره در حاشیه متن
پایت را از این ماجرا بگذار بیرون
بگذار از این دالان هوایی...
حلقه های دود روی موج شكن ها جابه‌جا شوند
این جزیره كه مزرعه نیست
با یك خط فرضی دو نیمش كنی
برایش یك حصار چوبی فرض بگیری
مترسكی برای تنهایی اش
و فكر شخم معدن گلك آرامت نگذارد
آقا!
اینجا یك جزیره متروكه در حاشیه یك متن كهنه است
سربازانی از حمام لطفعلی خان
سال‌هاست از معدن گلك
كلمه استخراج می‌كنند
صبح روز بعد
كلمه‌ها
می‌افتند بر زبان‌ها
جاشوان – البته با كمی بی‌رحمی –
آنها را طعمه قلاب خود می‌گذارند
و دختران جزیره
به فكر استفاده قومی از این كلماتند
اینجا مزرعه نیست آقا
باید از این جزیره دست بردارید
بگذارید كلمات
سر زبان‌ها باشد


 

(2)


عذر این گربه سیاه
که پاهایش را مچاله کرده روی تنت بپذیر
چشم بر این نقشه دوخته
سلام ساعت خوب جغرافیا!


*****


چشم به آب می زنم
در رقص عود بندری
دشداشه تنت کرده‌اند
سفید ایستاده‌ای
به نقشه زل می‌زنی
به چشم سیاه گربه
به عصا و کتاب
به ساعت خوب جغرافیا
گربه بر این دشداشه چنگ می‌زند
از این روزها دور نمی‌روی
در نقشه خوب افتاده‌ای
گربه پاهایش را مچاله کرده روی تنت
از گودی چشمت ظرف آبی بر می‌دارد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سینا |