![]() |
![]() |
|
| کاش هست ما جزئی از نیست شما باشد !! |
وطنم با شببوهای قشنگش
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سینا |
|
|
از دست هایم بالا می روم عکسی را که صورتت در آن جا گذاشته ای بر می دارم چشم هایم را از ته می تکانم چیزی بروز نمی دهند به شب گفته ام کمی دیرتر بخوابد ستاره ها سمت روشنشان را ترک کرده اند دو دستم با ده شاهد به پایان اعداد گواهی می دهند پیراهنت دوباره در جدال باد به درازا کشید به ترس می گویم از این دست های من بترس به خواب می گویم کمی در چشم هایم بخواب برو قصه های تا هنوز را بروب مثل قرن ها می دوم و هر روز عقب تر می مانم می افتم از سوت پنجره ای پایین کنار رودخانه ای که به خانه نمی رود همین که تو را بخوانم به خانه ام از پشت این صدا دیوار می آید یعنی آن جا که نشسته ای کنار من نیست مثل طوفانی آرام از کنارت می گذرم گریه را روی چشم هایم می کشم با طرحی از یک کشتی شکسته از دهان تو افتاده ام به ساحلی که ادامه اش را به آب داد مثل همیشه در گریه های یونس شناورم.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سینا |
|
|
خوب دوستان من امروز ۱ ساله شدم تبریک با خود بودن را تقدیم شما میکنم
ز دارها هر چه بگویم درد است و از صلیب هاهم که صدایی بر نمی آید مسیح روی صلیب ترحم تلخ هیچ حواری را هورا نمی کشد و این جنازه ی بر دار هزار سال دیگر هم باید در انتظار یک گور خالی باشد وقتی که محمود این حکومت را حتا با پسر قسمت نمی کند قرمطی چه کند گوری خالی نیست و صلیب از تحمل عیسی عاصی
تمام آبخزر تلخ تمام روح جهان آه تمام ابرها اشك و پشت زمین پر از بوتههای جوجه تیغی خودرو سرودها همه سمی ترانهها همه تاریك و چشمها همه گرگ چشمهها لجن و خشك چه روزگار سیاهی.
تاریخ مصرف رنگها كه تمام بشود دست خدا آن چنانرو میشود كه گیاهان پتوی خاك به بر میكشند و باران خجالت خورشید را آبی نمیشود رنگینكمان ذله كه بیرنگ مانده است آماج نیوههای مادران سیهپوش میشود |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سینا |
|
|
شيفت اول : پدر از لای تصنيفهای آذری در میآيد « تاريخ » را از من میپرسد « تصميم کبرا » را ديکته میکند به برادرم لالايی برای خواهرم خواب رفته روی گهوارهی پاهای خواب رفته و خوراکی زير ظهر میگيرد برای ما و مادر که از حاشيهی شهر گرد گچ و اوراق امتحان میآورد ! شيفت دوم : مادر تاشدگیهای روز را میآويزد هموارم مثل پيراهن اتو شده پشت نيم کتها کلمات را کش میروم برای سطرهای خالی و سوالی از جهان چرا بوی اُزون برون تازه حلال شده از ديوار همسايه میآيد بالا از ديوار ما میآيد پايين پدرم که ادبيات فرانسوی خوانده است برای چند نان فرانسوی جامعه شناسی تدريس میکند و مواجه است با جامعهای که جا نمیشود بر تختههای سياه شيفت سوم : رگهای خانه پر از مادر است چشمهای خانه پر از خواهر با برادرم و عصرهای فوتبال خاک را از خواب کوچه بر میداريم برمیداريم بادبادکی که رابطهاي است ميان ايوان و ابر شب شروع میشود با پدر که ابياتی شده از « حيدر بابا » و شام به اندازهای که فردا هم زير ظهر قرار بگيرد !
من مردی خالی از سکنه تو زنی دل نشين نگريستی پاييز شد گريستی درخت ها سبک شدند و رنگ ها دويده در باد ما به يافتن عقيده می رويم !
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سینا |
|
این عشق را و بازوی نحیفم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سینا |
|
|
مادرم ولم یولد نه!دوباره یک پسر برای جنگی که میآید در هوایی كه دلم گرفته میچرخانمش |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سینا |
|
|
آدم وقتی آدم است که دست در گردن سیب دور حوا بچرخد حوا وقتی حوا است که دست در گردن سیب دور آدم بچرخد زمین پر از سیب پر از دندان ِمعطر است
گفت : تو شاعری ، بعد از مرگم شعری .... خندیدم خیره به زندگی خواهر ، چه كسی با زندگی از مرگ عبور خواهد كرد ؟ عبور از مرگ عبور از زندگی دشوار دشوار كه رنج بی شمار كلمه كولی قلب تو نه ، خواهر ، امروز تو از هر دختری به زندگی جوانتری تپیدن قلبی كوچك و پیر ... نه ، قلب تو در پیرمرگی عبور نكرد عبور از مرگ رسیدن به زندگی و جاودانگی ، نمیدانم آیا همه میمیرند ؟ دیگر چه بگویم خواهر ، رسیدهام آنجا كه از نیستی بیشتر هست كه عبور از مرگ تولد بسیار |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سینا |
|
بهار بود حالا بعد از آن اردیبهشت کذایی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سینا |
|
![]() در سیاهی شهرها به شتاب گام بر می دارم شهرهایی از آن دیگران چه مردمانی که آرزو هایی پنهان به خانه می برند و خانه هایی که پشت کرده اند به هم خیابان ها چه پاهایی که سبک گام برداشته اند و سنگین برگشته اند تا چه بنویسم بر خواب یا بیداری در چشم های که زندگی اش را همه جا حاشا می کند ستاره ی مرموزی که به آن چشم می دوزم تا گم نشوم چقدر صدف های خالی چقدر دریا به آسمان مانده است این روزها کمی گرفته ام
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سینا |
|
|
چقدر غریبه پشت پرده غریبی می کنی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سینا |
|
|
یك نفر هیچ نبود آمد و لنگر انداخت دل من رود نبود آمد و با دریا ساخت یك نفر مختصر و ساده كه انگار (1)است هیبت هیچ هزار این یك تك را نشكست یك نفر بود ولی جای همه تنها بود نم نمی داشت كه عصیانگری دریا بود یك اشاره به دل ثانیه شد مختصری باز كرد از دل هر ثانیه یك لب شكری پای این قصه از امروز به یك ماه كشید ماه لرزید در اشگ من و یك راه كشید راه با جاذبه همدست شد و عاطل ماند یك نفر نه ،من شاعر (كه فقط عاقل ماند !!!) الغرض كم كم از این پیله پریدن میخواست دور باطل همگی زخم دریدن میخواست یك نفرگفت چنان گفت كه دل باور كرد پیله سوراخ نكرده هوس شهپر كرد یك نفر هیچ نبود آمد و لنگر انداخت آمد و رود بهم ریخت تب دریا ساخت یك نفر هیچ نبود آمدو كم كم شد محو عقل نحوی گرهی خورد از این گیجی نحو - آب دریا شتكی زد . نه كه در خوابم ؟نه. صورتش را به چكی زد . نه كه در خوابم ؟نه. - چشم بردار از این قافلهی غوغایی دست بردار از این فاصلهی رویایی ![]() یك نفراز نفسش "بوی كسی میآمد " كه بهشت از هوسش ملتمسی میآمد بیخودی موج به هم میزد و دریا دریا غزل انگار مرا میطلـبید از هر جــا عاشقی امر به : تسخیردلم - صادر كرد بر ملا میشدم از سـیـطـرهی مـولانا گوئیا حضرت داود (ع)غزلخوانی داشت که زمین چرخ زنان داد كلاهش به هوا آن همه "ما"و "من "و "تو"به دل شعر و غزل كرك و پر ریخت در این محشر دنیایی ما یك نفربا دل خود قفل زمان وا میكرد آسمان سجده بر این قامت معنا میكرد یك نفرهیچ نبود و همهی تنها بود نم نمی داشت كه عصیانگری دریا بود الغرض قصه نه یك روز و نه یك ماه كشید ماه لرزید در اشگ من و یك راه كشید راه دیدم كه همان یك نفر مذكور است ناخدائی به خدائی خودش مستور است... اگر اشتباهی بود ببخشید !! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سینا |
|
من بودم و تو ،توأمان آزادی اینجا بود گاهی نفس، گاهی طپش، گاهی تقلا بود تا می تپید از سینه ... تا انگشت، ... تا کاغذ رقصان - چمن تا قرغه۱ از "کاغذ پران"۲ها بود هر طفل، رنگین کاغذی در چنگ می آمد آنروز در هر مکتب۳ از نام تو غوغا بود هر چه زمین چرخید و کابل در خودش پیچید بر "آسمایی"۴ او عقابی پیر و تنها بود شاید تو را می دید زنده، یا مرا مرده ابری که از پشت غبار شهر پیدا بود صبحی پس از باران به دنبالت دوید ... اما گم گشتی و گم گشتم و... تاریخ گویا بود! دیگر نه زان پیر آمد احوالی، نه از اطفال چشما ن تو ماهی گکی در قعر دریا بود نیش سلاحی سرد، بند و چشم بندی کور! از کی مگر محبس تغزل- خانه ما بود ؟ تنها تو ماندی و تو تنها...، پشت در کشتند هرچه نفس، هرچه طپش، هرچه تقلا بود ! ******* شب در شکنج شهر رقصیدی چو "کاغذ باد" تا صبح پر ریزان "آزادی" چه زیبا بود ! اینم کاش دانلود کنید جامگین
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سینا |
|
|
اسمان ابی تر از دیروز است زمین سبز تر از هر روز است و خرشید تابان تر از هر وقت میوه های سرخ تلالو خاصی جلوه میدهد خب دوستان ثابت شد که تابستان است اما به یاد داشته باشید که پاییز در راه است در هم کوبندهی همهی این زیبایی ها در راه است فردا اسمان سرخ خواهد بود زمین خشک خاک بر صورتمان خواهد کوفت و خورشید از دور دست به ما پوزخند خواهد زد ترسی به خود راه ندهید دوستان سال دیگر می اید . ما نفس هایمان را برای یک تابستان دیگر میکشیم ما منتظر هر سالیم !!
باج صفحه های زندگیم را ورق میزنم با ورق هایش زندگی را باد میزنم بدون زندگی به دشمنانم چه چیز را باج دهم ؟ تا به خال از خدا همین زندگی را نگه داشته ام می خواهم به کودکان و پیران یاد دهم که ای مردم همه به رقص خویش از زنند از دیگران باج گیرند و به دیگران باج دهند در زنئگی عصر جدید دسته بیل را جای عاج فیل دهند من هم نبودم که ببینم عاج را به ادم چه قیمت می دهند ساعتها گذشتهو من هنوز دارم باد میزنم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سینا |
|
|
به گردنبندی که توی گردنم انداختهاند
دیگر آویزان نشو پنجرهها را گِل بگیر مبادا دوباره عاشقم کنند صدایم را گِل بگیر چشمهایم را بگذار همیشه باز بمانند و سیاه لباس مخصوصم را به تن کنم این جنگ ، آخرین تلاش من برای زنده ماندن خواهد بود میخواستم بروم از تو از این خانه نمیخواستم برای عروسکهایم پدری کنی مادر! وسواس عجیبی گرفتهام در شانه کردن موهام فر شدهاند و خاکستری متوقفم نکن این جنگ ، آخرین تلاش من برای زنده ماندن خواهد بود لبهایم را از پشت بام فراری بده لرزش صدایم را از پشت بام فراری بده قلبم را از پشت بام فراری بده چشمهایم را بگذار همیشه باز بمانند و سیاه به گردنبندی که توی گردنم انداختهاند دوباره آویزان میشوی دوباره آبشارهای مخفی به چشمهایت میآیند صخرههای وحشی به اندامت چیزی میان دستهات و لرزش صدایم رد و بدل میشود نه متوقفم نکن لباس مخصوصم را به تن کردهام همان که روی منجوقهای براقش وقت صلح فرمان شلیک میدادی این جنگ آخرین تلاش من برای زنده ماندن خواهد بود . ![]() |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سینا |
|
|
جزیره در حاشیه متن
پایت را از این ماجرا بگذار بیرون بگذار از این دالان هوایی... حلقه های دود روی موج شكن ها جابهجا شوند این جزیره كه مزرعه نیست با یك خط فرضی دو نیمش كنی برایش یك حصار چوبی فرض بگیری مترسكی برای تنهایی اش و فكر شخم معدن گلك آرامت نگذارد آقا! اینجا یك جزیره متروكه در حاشیه یك متن كهنه است سربازانی از حمام لطفعلی خان سالهاست از معدن گلك كلمه استخراج میكنند صبح روز بعد كلمهها میافتند بر زبانها جاشوان – البته با كمی بیرحمی – آنها را طعمه قلاب خود میگذارند و دختران جزیره به فكر استفاده قومی از این كلماتند اینجا مزرعه نیست آقا باید از این جزیره دست بردارید بگذارید كلمات سر زبانها باشد (2)
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سینا |
|