
نحس ترین علامتیست که تا کنون دیده ام ...!

به این که به راستی چه کسانی ما را خاموش نگه میدارند ....!

خوب به این مدارات مدور نگاه کنید !!!

این نام ها به جز یک نا برای همه ی ما اشناست ان هم شماره ی۱۲ !!!

ای وای از ان روز ..... ۲۰/۱۲/۲۰۱۲ !!!
انگشتهام، بوی باروت میدهند،
لبهام، بوی دود.
گونههام، بوی آتش و
مُژههام، بوی چشمِ سوخته.
از حفرهی خالی میانِ سینهام، چیزی نمیگویم ...
بیسر، بیدست، بیپا،
از جنگی نابرابر، شكست خورده، باز میگردم ...
...
حریفم نشدم .

(2)
پیش و پس توفان
از اینهمه آرامش
ترس بَرَم میدارد
میبَردَم میانِ طوفان
امّا
حکایتِ آرامشِ پس از طوفان را نیز میدانم ....

(3)
ساعتِ زنگ زده
زنگ نمیزنم ،
زیرِ اینهمه رنگ و نمیپوسم.
زنگ نمیزنم،
خواب آلودهتر از خروسانِ در حالِ انقراض
حتّی اگر کوک باشم.
...
ساعتی که زنگ زده باشد،
زنگ نمیزند.
شب را ادامه دهید!
.jpg)
سروهای آزاد را پدر به تاب می بندد
هفت ساله ام
در دامن این طبیعت اهلی
از سنگ هایی که سرم را نشانه رفته اند
پناه می برم به بستری که در آن
آبهای راکد جهان
به جریان می افتد
من ، سیگار، کاغذ این شعر
در این بازی شبانه
کدام یک خواهيم سوخت؟!
- صبح بخیردخترم
درختها پر از هوای سیب
سیب ها در فکر تبعید
با من به شکار می آیی؟
- پدر!
من از دندان فریب خورده ات می ترسم
از تکان های این تاب
و تعبیرخواب زمستانی درخت
در اردیبهشتی که ندیدم
می خواهم به شکل آن آدم برفی بمیرم
که با طلوع خورشید
روی دست زمین می ماند
و معلوم نیست
در خواب کدام دختر باکره سرازیر شود
یا بعد از جنگ صوتی این پارک
با صورتی زخمی
و زانوهای خراشیده
یک نفس برای باران های موسمی
رنگین کمان گریه کنم
- شب بخیر
با این همه هذیان
خوابی برای دیدن نخواهی داشت
جز یک میوه ی دو نیم شده
و مردی که کلمات ممنوع جهان را
از کف دستت خط می زند.

آهنگ سفینه هایی که
عنقریب ترا
به تفکری نا ب
می رساند
روح سرزمین های تو
اینک
در عطر کدام فاصله
به زاد روزی عاشقانه
پا می نهد
از آمدن آفتاب
تا رسیدن نیچه
جهان
چه حقیقت دشواری ست
از جنگل دوایری دور و
نگاهی نزدیک
تنها
آنسوی خاطره هایت
به رنگین کمانی تشنه
باز می آید
۲
برآنم
که زیبا می شود
تکه ابری و
دست های کبودت
آنگاه
رودخانه ای
بر دریچه نفس هایت
از قاب های کوچه
سرازیر می شود
از پرواز مردگان
تا
فانوس های باران
نام هزار فلسفه
پستوهای ذهن ترا
به یاد می آورند
ما
در سرچشمه های باد
با روان تو
برهنه می شویم
3
همیشه و
پایی به هراس
جهان
آوازهای زنی ست
که اندوهش
از رواق های آینه
بر می گردد
از سطرهای بودن و
واژه های نبود نی ناچا ر
این آسمان
چه ابلها نه پیش می راند
دور و
دورتر می شویم
از تصویر هزاره ای و
تبخیر هزار قصه نا تما م
4
پرندگا ن و
صف اضطراب
غربت کبوتران و
نام کوچک باران
اسطوره ای به یاد
اینگونه
به دست های تو
می رسد
از پس این همه خیال و
صدای آینه
درکوبه های باد
آه
ما چگونه
به بام های حادثه
بر می گردیم
جایی که
خروج کلمات
از گشت های تو
بر می خیزند
سنگ معنایی و
پرچمی
درآوازهای خاکستری ات
آغازم به کجا ختم می شود؟
به جسارت یکی از میلیونها
در تسخیر ماده ای جادویی
یا حماقتی
در بلعیده شدن
تا از برزخی بیرون رانده شوم
و با شیونی
ناتوانیم را در برزخی دیگر
قبل از هر رؤیتی
آواز شوم
و میانه ام را تکراری باشم
میان تصاویر و واژه ها
و هر بار سقوطی
از هزاران پایی تصاویر جادویی
به قعر واژه های تو در تو
و از آنجا
سیلان در واقعیتی مجازی
همسو با رؤیایی واقعی
تا سر انجام
ایستاده بر مرز ناپیدای هزارخود
در سرابی محو شوم .

در لابلای نازهای تو
روزگاری
خیس می شدم
و تو
فریاد قهقه های بی گناه.
اینک اما
زوزه های گوش خراش عفریتگان را
همنوایی
و من
در خشکی این شوره زار
می پوسم.
نه، هرگز!
گو اشتباهی رخ داده است
بوی طراوت نازهای دیگری
به مشام می رسد.
وطنم با شببوهای قشنگش
قد کشیده است
خشتهای دیوار
با نغمههای سرگردان
آشتی کردهاند
دیگر پیادهروها
از رهگذران «نام شب» نمیخواهند
«دل بهار آیسکریم»
رمز مشترک همهی خوبیهاست.
صنوبرهای خیابان
سر تکان میدهند
گنجشکها اتن میکنند
گرد مولانای چرخان
و جاری است
روح باران در شهر.
در چشمانم
زنهایی میرقصند
که هر شب
در شلال گیسوشان
تن به آب میزنم.
و من
در کوچهی بالایی
به زنی دل سپردهام
که مشتش هر لحظه باز میشود
و در زنگ صدایش
«جهان»
با آهنگ «نان»
میرقصد.
صبحها
دلم را به او قرض میدهم
و شبها
دستم را
شاید روزی چشمانش
مهربانتر شود
با خورشید.


از دست هایم بالا می روم
عکسی را که صورتت در آن جا گذاشته ای
بر می دارم
چشم هایم را از ته می تکانم
چیزی بروز نمی دهند
به شب گفته ام کمی دیرتر بخوابد
ستاره ها
سمت روشنشان را ترک کرده اند
دو دستم
با ده شاهد به پایان اعداد گواهی می دهند
پیراهنت دوباره
در جدال باد به درازا کشید
به ترس می گویم از این دست های من بترس
به خواب می گویم کمی در چشم هایم بخواب
برو قصه های تا هنوز را بروب
مثل قرن ها می دوم و هر روز عقب تر می مانم
می افتم از سوت پنجره ای پایین
کنار رودخانه ای که به خانه نمی رود
همین که تو را بخوانم به خانه ام
از پشت این صدا دیوار می آید
یعنی آن جا که نشسته ای
کنار من نیست
مثل طوفانی آرام از کنارت می گذرم
گریه را روی چشم هایم می کشم
با طرحی از یک کشتی شکسته
از دهان تو افتاده ام
به ساحلی که ادامه اش را به آب داد
مثل همیشه
در گریه های یونس شناورم.

خوب دوستان من امروز ۱
ساله شدم تبریک با خود بودن
را تقدیم شما میکنم
ز دارها
هر چه بگویم درد است
و از صلیب هاهم
که صدایی بر نمی آید
مسیح روی صلیب
ترحم تلخ هیچ حواری را
هورا نمی کشد
و این جنازه ی بر دار
هزار سال دیگر هم
باید در انتظار یک گور خالی باشد
وقتی که محمود این حکومت را
حتا با پسر
قسمت نمی کند
قرمطی چه کند
گوری خالی نیست
و صلیب از تحمل عیسی عاصی

تمام آبخزر تلخ
تمام روح جهان آه
تمام ابرها اشك
و پشت زمین
پر از بوتههای جوجه تیغی خودرو
سرودها همه سمی
ترانهها همه تاریك
و چشمها همه گرگ
چشمهها لجن و خشك
چه روزگار سیاهی.

تاریخ مصرف رنگها كه تمام بشود
دست خدا
آن چنانرو میشود
كه گیاهان
پتوی خاك به بر میكشند
و باران
خجالت خورشید را آبی نمیشود
رنگینكمان ذله
كه بیرنگ مانده است
آماج نیوههای مادران سیهپوش میشود

شيفت اول :
پدر از لای تصنيفهای آذری در میآيد
« تاريخ » را از من میپرسد
« تصميم کبرا » را ديکته میکند به برادرم
لالايی برای خواهرم
خواب رفته روی گهوارهی پاهای خواب رفته
و خوراکی
زير ظهر میگيرد
برای ما
و مادر که از حاشيهی شهر
گرد گچ و اوراق امتحان میآورد !
شيفت دوم :
مادر
تاشدگیهای روز را میآويزد
هموارم مثل پيراهن اتو شده
پشت نيم کتها
کلمات را کش میروم برای سطرهای خالی
و سوالی از جهان
چرا بوی اُزون برون تازه حلال شده
از ديوار همسايه میآيد بالا
از ديوار ما میآيد پايين
پدرم که ادبيات فرانسوی خوانده است
برای چند نان فرانسوی
جامعه شناسی تدريس میکند
و مواجه است با جامعهای که جا نمیشود
بر تختههای سياه
شيفت سوم :
رگهای خانه پر از مادر است
چشمهای خانه پر از خواهر
با برادرم و عصرهای فوتبال
خاک را از خواب کوچه بر میداريم
برمیداريم بادبادکی
که رابطهاي است ميان ايوان و ابر
شب شروع میشود
با پدر که ابياتی شده از « حيدر بابا »
و شام به اندازهای که فردا هم
زير ظهر
قرار بگيرد !

من مردی خالی از سکنه
تو زنی دل نشين
نگريستی پاييز شد
گريستی درخت ها سبک شدند
و رنگ ها دويده در باد
ما به يافتن عقيده می رويم !
این عشق را
كه تقریبا" یك وجب است
با فیزیك و قاشق میخورم
با سر به جاده
كه دیوانهتر است
تا میشوم
مچالهام را در كتابی خواهی دید
پر از پیاده روهای رنج
وكلاغهایی كه سیاهترند
اصلا" از اول میگویم
پیاده شدم در ابتدایی
-كه- سیب جانش به دماغش رسیده بود
و سیب كه شدم
درختی در كار نبود
بعد كه انار خوردم
تازه فهمیدم كه اشتباهی پیادهام كردهاند
حالا كه به آخر این پیاده رو رسیدهام
تو میآیی و زنم میشوی
ریاضی میشوی
من با آن همه شعر و انار عدد میروم
راضی میشوی؟
و بازوی نحیفم
كه حماسهی رستم را
استفراق كرده است
در انتهای انگشتانم
خیابان و فلسفه
دور میزند نرمی كرهی زمین
در كمر فاحشهای
میبینم مردهای برهنهی ویترین
كه میدزدند شعرت را
و ادامهی این راه كه خاتمهی ماست
من من میشوم و تو
با انگشتانت مربا میخوری
هیچ اتفاقی نمیافتاد
سیب
اگر سیب نبود
فقط سیب نبود
حالا كه نیتون واقعیت دارد
سیبی كه بر سرم خورد
با بازوی نحیفم دور نرمی جاذبه میشوی
تا تمام میشوم

مادرم ولم یولد نه!دوباره یک پسر برای جنگی که میآید
باید ُ
باید ! به قدی که ساختی برای تابوتی كه در راه است
و سپید میشوم درست مثل مادری که .
موهایش را برای تشیع تازه شانه میزند
یکسره میدوم که یکی به دو کرده باشم !
نه لیلا دوباره شروع نکن ! دختر باید زیر پایش را نگاه كند
وقتی ز/مین هم مین دارد
چرخیدنش با هركه باشد گوشم صدای انفجار دارد
با اینكه در تیرهای نیامده غیبت دارم
و پلاک پلاکم را گل گرفت ! تو ندیدی
کاش پرچم فقط همین رنگ را داشته باشد
تا زخمهای 8 ساله سر باز كند
در هوایی كه دلم گرفته میچرخانمش
برای تو كه نصف تنت را به ارمغان آوردند
دیروز استخوان آوردند ...برای زخمهای مادرم !
و چه فرق میکند
کدام صفت تفضیلی را به تو نسبت دهند
(که تو را اول همین هفته به زهرا نسبت دادند .)
میدانی كه تو كودكیهایت را در من بزرگ میكنی
حرفهایم را كه همین مترو در راه میكشد
به یک جو فروختم !تا نارستر بکاریم
حالا قد دهانم کمی بلندتر ...راحتتر حرف میزنم
(حرفهایم را بزن زمین
رفت هوا / هوا //هوا ...
تفنگ دستهی چاقو را هم شاید برید
نكند پوتینها پشت پا زدهتر كار دست پایت بدهد ...
این روزها به هر دری میزنم ....دیوار نمیشنود !
شاید این آتش از گور تو بلند شد لیلا !
باید مردانهتر ..."مرد نیستم مگر؟؟؟!!!"
جنگ را برعکس بخوان ...خون بهتر است یا ثروت ؟؟؟!!!
و من کفاره میدهم
سکوتهایی را که روزه به روزه بردهام
که دیوار دیوار دیوانهام کند
برای فاصلههای قد یک نفس !
نفسم بند میآید
که سربندم به سری که درد نمیکند دستمال میشود
رمز شب را فراموش کردهام
حکم تیر بده ...استخوان كارد به هم نزدیكند
و من از جنگ حرف میزنم
از فشنگهای بَرندهتر از قانونی که من تو را باختم
یادم باشد همین جا پرواز را به خاطر بسپار
قفل قفسها شكستهاند
من از تفنگ تو هم بلندتر شدم ! تو ندیدیام ؟

آدم وقتی آدم است که دست در گردن سیب دور حوا بچرخد
حوا وقتی حوا است که دست در گردن سیب دور آدم بچرخد
زمین پر از سیب
پر از دندان ِمعطر است

گفت : تو شاعری ، بعد از مرگم شعری ....
خندیدم
خیره به زندگی
خواهر ، چه كسی با زندگی از مرگ عبور خواهد كرد ؟
عبور از مرگ
عبور از زندگی
دشوار
دشوار
كه رنج بی شمار كلمه كولی قلب تو
نه ،
خواهر ، امروز تو از هر دختری به زندگی جوانتری
تپیدن قلبی كوچك و پیر ...
نه ،
قلب تو در پیرمرگی عبور نكرد
عبور از مرگ رسیدن به زندگی و جاودانگی ، نمیدانم
آیا همه میمیرند ؟
دیگر چه بگویم خواهر ،
رسیدهام
آنجا
كه از نیستی بیشتر هست
كه عبور از مرگ
تولد بسیار
بهار بود
مردی دیدم که میگفت :
کسی که به یک لبخند اردیبهشتی دل ببند
تمام تابستان را از شدت گریه می خندد
وپاییز را می نویسد
تا مرز قلم فرسودگی
فصل جدید که میرسد
برای او سیاه و سفیدی است!
که درآن
قاتل خنده های اردیبهشتی زاده میشود
با یک بهار در مشت
و یک نفرت شاعرانه...
حالا بعد از آن اردیبهشت کذایی
فکر میکنم خیلی میدانم
که نمی دانم
فکر میکنم مالکم
که ندارم
ندارم و نمیدانم که.....



از عطر تو وهراس گنجشک ها که در صدایم نیست
چه بگویم وقتی به شعر بر می گردم و تو را با من نمی بینند
جزیره ای که کشتی طوفان زده ی مرا از آن گریزی نیست
خاکی ام که از باران نمی گریزم
آهویی شعله ورم اگر تو نباشی
ماهی ای بیرون افتاده از آبم و
تو ـ ماه من ـ
پولک
پولک
از اندامم لیز می خوری می افتی پایین∙
.jpg)
سر سطری که شب هست و
ماه هست و
جهان
جهان کولی واژه هاست
هردم به رنگی می نشیند
در عشق من اما چیزی از گرمای جهان است
رها و شلنگ انداز
پا بر زمین می کوبد
می چرخد
می رقصد مثل گردبادهای جنوب
در چشمانت که دریاست حلقه می زنم
وبه تو بر می گردم
چون ماهیانی که هنگام تخم ریزی به ساحل بر می گردند
پرسه بر اندام تو می زنم
چونان که قاره ای است
بر تو چنان سفر می کنم که بر جهان
راهی در کوهستان
جنگلی از ستون های افسون شده
بارویی از رنگ
و سرزمینی از نمک
چهره ات دریاچه ای نرم
که تصویر شکسته ی مرا تکرار می کند
نامت را چگونه جاری سازم که زیباتر شود این شعر
آن سان که ماه در آسمان زیبا می نشیند و
آفتاب بر نوک کوه ها
کجا بوده ام؟ کیستم؟ نامم چیست؟
بگذار تا نامم را عریان کنم
نام من می خرامد و
در پای تو بر زمین می نشیند
عشقی که با بهار نام تو آغاز می شود خزانی ندارد
چقدر غریبه پشت پرده غریبی می کنی
غریب نواز شده ام ، یک عمر
یک عقربه
بی تاب
با باک
این نور
که از کنار این همه پروانه سبز
در کنار این همه دوپا
سیاه
آرامشش را دراز میکشد
چه طعم عجیبی میدهد این دود
این خاکستر نشسته در منم
چه جان میدهد این چایی رنگ خون
این خون رنگ رژ
که تو روی لبهایت کشیده بودیام
خیس ، نقش لبهایت
که روی صفحهی اول سالنامهام کشیدهای
مثل ماهی عید هی میپرد ، مژگانم![]()
این عقربه که هی قرمز می دود
و زمان همیشه ایستاده میگذرد
مثل تو
مثل من
که ایستاده روی نوک انگشتان پاهایم
به ذهن ورپریدهی
کوچه کوچ میکنم
به جسم گلوله خوردهی آن
به چالههای گلوله بازیمان
به تو که توی کوچه نبودی آن روز
توی باغ هم
این سایه
انعکاس آرامش
گلوله بازی جسم کیست
کاش نمیرسیدم
که رسیده ترینمان
یک روز میگندد
میگندد چیزی درونمان
باید برای تخلیهی خود
به مخفی گاه بروم
باید برای ادامهی هر خوب و بدمان
روی حفرهها زیر و رو
به بالای خودکارهایمان
این یک خودکاری اجباریست![]()
چقدر ستاره توی آسمان میدرخشد
چقدر ماه سرخ
من سیاه
چه مست شب این صندلی شدهام
چه چمنی توی دهن بزی خوش است![]()
هی هیچ کس چرا مرا نمیبینی
من عاشقانه احمق تو ام
و با یک دسته گل بزرگ
که همیشه به آب میدهم
به سمت تو میوزم
هی هیچ کس چرا هی همه کسم میشوی
مثل مار میخواهم به دور تو بپیچم
که این حس لامسهی خودم را لمس کنم
این حس لامصب زنده بودنم را
بروی تو بکشم

من بودم و تو ،توأمان آزادی اینجا بود اینم کاش دانلود کنید جامگین
اسمان ابی تر از دیروز است
زمین سبز تر از هر روز است
و خرشید تابان تر از هر وقت
میوه های سرخ تلالو خاصی جلوه میدهد
خب دوستان ثابت شد که تابستان است
اما به یاد داشته باشید که پاییز در راه است
در هم کوبندهی همهی این زیبایی ها در راه است
فردا اسمان سرخ خواهد بود
زمین خشک خاک بر صورتمان خواهد کوفت
و خورشید از دور دست به ما پوزخند خواهد زد
ترسی به خود راه ندهید دوستان سال دیگر می اید
. ما نفس هایمان را برای یک تابستان دیگر میکشیم
ما منتظر هر سالیم !!

باج
صفحه های زندگیم را ورق میزنم
با ورق هایش زندگی را باد میزنم
بدون زندگی به دشمنانم چه چیز را باج دهم ؟
تا به خال از خدا همین زندگی را نگه داشته ام
می خواهم به کودکان و پیران یاد دهم
که ای مردم همه به رقص خویش از زنند
از دیگران باج گیرند و به دیگران باج دهند
در زنئگی عصر جدید دسته بیل را جای عاج فیل دهند
من هم نبودم که ببینم عاج را به ادم چه قیمت می دهند
ساعتها گذشتهو من هنوز دارم باد میزنم

(2)
عذر این گربه سیاه
که پاهایش را مچاله کرده روی تنت بپذیر
چشم بر این نقشه دوخته
سلام ساعت خوب جغرافیا!
*****
چشم به آب می زنم
در رقص عود بندری
دشداشه تنت کردهاند
سفید ایستادهای
به نقشه زل میزنی
به چشم سیاه گربه
به عصا و کتاب
به ساعت خوب جغرافیا
گربه بر این دشداشه چنگ میزند
از این روزها دور نمیروی
در نقشه خوب افتادهای
گربه پاهایش را مچاله کرده روی تنت
از گودی چشمت ظرف آبی بر میدارد
وای بر دینی که اینان ارمغان آورده اند
درصلات ظهر گرما نان و خرما برده اند
در بر هر خانه ای ویرانه ای آورده اند
جملگی بهر مناجات خدا زیورها اندوخته اند
وای بر دینی که اینان ارمغان آورده اند
سحر گاه است و خروس شهر محبوبم نمیخواند اذان
پاسداران در سحر سرها به دار آورده اند
صوفیان را در پی معبد به جان آورده اند
وای بر دینی که اینان ارمغان آورده اند
در درون گور موسی و محمد بارها گرییده اند
وز پشیمانی به آیینی که صدها سال پیش آورده اند
در بهار عمر ایرانم خزان آورده اند
وای بر دینی که اینان ارمغان آورده اند
نغمه شیرین حافظ را به بادش داده اند
آیه شیطان قرآن را به جاش آورده اند
ملک کوروش را دگر بار اینچنان چاپیده اند
وای بر دینی که اینان ارمغان آورده اند
نور ایزد را که زرتشت پاس داشت
در شباهنگام به زندان سیاهی برده اند
قهرمانان را به تیغ تازیان آلوده اند
وای بر دینی که اینان ارمغان آورده اند
ای جوانان دین اسلام وحشت و نا مردمیست
مرگ اسلام در وطن بر ما شتابان واجب است
باز سازیم آنچه این پتیاره گان ویران و داغان کرده اند
وای بر دینی که اینان ارمغان آورده اند
صادق ار این بی کسان گفتند مسلمان زاده ای
دل قوی دار که با زور و چه بیخود گفته اند
و بدان ایرانیان گفتار نیک پندار نیک کردار نیک آموخته اند
وای بر دینی که اینان ارمغان آورده اند
صادق
من به مدت ۱ هفته برای انجام بازجویی به کمپ خواهم رفت اگر حرفهام همونی بود که مسولین رژیم میخواستن بود که هفتهی بعد میام تا باز هم در خدمت شما باشم اگر نه به دزفول تبعید خواهم شد
به امید دیداری دوباره با شما و به امید دمیدن امید در زندگی همهی شما امروز فقط اسامی دوستانی رو که در این چند روز اعدام شدن اعلام کنم تا یادی از اونها بشه شاید به زودی ما هم به اونها بپیوندیم
1- مصطفی دریانورد( سالن 1 اندرزگاه 7 زندان اوین )
2- رضا بابا تبار ( سالن 3 اندرزگاه 7 زندان اوین )
3- بابک دادبخش ( سالن 3 اندرزگاه 7 زندان اوین )
4- فرشید بابایی ورزی ( سالن1 اندرزگاه 7 زندان اوین )
5- عبدالرضا نجفیان (سالن 5 اندرزگاه 7 زندان اوین )
6- حسین اصغری ( سالن 1 اندرزگاه 7 زندان اوین )
7- بهروز جاوید تهرانی ( زندان گوهردشت )
8- علیرضا کرمی خیرآبادی ( زندان گوهردشت )
9- افشین بایمانی ( زندان گوهردشت )
10 - سعید سنگر (زندان ارومیه )
11- ساسان بابایی ( زندان سنندج )
12 - جعفر ملائکه ( زندان نقده )
13 - کیوان رفیعی ( بند 7 زندان اوین )
14 - محمد حسن فلاحی زاده ( بند 350 زندان اوین )
15- ابوالفضل جهاندار ( بند 350 زندان اوین )
16 - یاسر مجیدی ( زندان بیرجند )
17 - علی حیدریان ( بند 350 زندان اوین )
18 - فرزاد کمانگر ( بند 350 زندان اوین )
19 - اکبر سنجابی ( زندان دیزل آباد کرمانشاه )
20 - پیمان خنجری ( زندان دیزل آباد کرمانشاه )
در جنگلی پر از گاو یک شیر بود حاکم
این شیر حسنها داشت هر چند بود ظالم
او با تمام قدرت دشمن به پشت می راند
با چنگهای خونین بر جای خویش می ماند
عشق و غرور و نفرت او را به اوج می برد
هر چند گاوها را گاهی به ظلم می خورد
در قلب پر غرورش روحی بزرگ جا داشت
در جنگل پر از ترس بذر امید می کاشت
تا اینکه روبهی شیر بر ضد شیر برخاست
با خود خیال می کرد او منجی غزل هاست
او گله گاوها را در راه خویش هی کرد
این راه پر خطر را با هوش خود طی کرد
گاوان همه به ناگه در دام او فتادند
دلهای پاک و ساده در دست او نهادند
یاران با وفا لیک با شیر مانده بودند
آنان سرود شیران با شیر خوانده بودند
روباه پیر اما وعده به گاوها داد
وعده روز شیرین با قلبهایی آزاد
تا اینکه در شبی سرد بر شیر حمله بردند
آلاله های عاشق در این غروب مردند
روباه پیر چندی بر تخت سلطنت ماند
اوهم چو شیر جنگل دشمن زخانه ها راند
تا اینکه خشم جنگل روبه زپا در آورد
احساس بی پناهی از عاشقان سرآورد
بعد از غروب عمرش طوفان دیگری شد
دلهای پاک و ساده مهمان دیگری شد
روباه تازه وارد مهمان کرکسان گشت
جنگل پرشاخ و برگ تبدیل شد به یک دشت
گاوان چونان همیشه تنها سکوت کردند
در انتظار یک شیر آماده نبردند
گویا که تا همیشه این دور ادامه دارد
این دور بی نهایت بر دشت دل ببارد
برام دعا کنید عزیزان
1
ذهنم پر از همهمهی روزهای در راه
زوار هر زمان
روزی که تو آمدی
زنده شدم
آنوقت مادرم مرده بود
شاید با آخرین مردی که بوسید
جایی در بهشت
شراب شور اسپانیا مینوشید
شب
هرگز بهترین فرصت گریز نیست
شاید هم ...
برای خیانت همهی مادران دنیا
جهنم مرد سالار ...
سوختن ازلی را گزیده بود
با اینکه همهی "بتها" گفته بودند:
مادران مرد سالارند!
و مردان برایشان هورا کشیده بودند ...
خیلی پیش از آنکه آنان را به عقد دایم خود در آورده باشند
دختران باکره
دوشیزگان طرفدار "هیپ هاپ"
بانوانی که چشم بسته لبخند عشق بر لبانشان مینشیند
و گریان غزل خداحافظی بر لبانشان میلرزد
چقدر شبیه من میبوسی ...
میشوی خود خودم
چشمهایت که با چشمهایم تصادفی "آپ تو دیت" میشود ...
"دختر فصلهای دوگانه دشتستان"
یادمان بماند!
بهار تنها یک فرض نیست
و پاییز همبستر زمستان نمیشود
وقتی همه جا تابستان داغ را فریاد میزنند
در التهاب خیال افسانهات کردم
بی هیچ تعارفی
دریغا درسته حقیقت شدی
خوابهایمان فونت لاتین نمیپذیرند
آه دخترک ...
*****
2
در هیچ كدام نمی گنجی
سپید می كشم ات
سیاه ...
ترسی كه همه جا
می كشی
حتا درزهای شك و تردید
دیوارهای مجازی
ایستگاه هایی
هما ن ها كه جای ایستادن نیستند
دوستشان نمی داری
اصلن مادرت نتوانسته با آنها كنار بیاید
تا پدر ...
هنوز می پندارد
مردانگی اش پلكانی ست
بسبب برتری كه خداوند ...
زنان فرمانبردارانند
و زن
نقاشی ات می كنم
از آبرنگ
نگاهت را سایه میزنم
رنگین كمان پندارهای خوب
جشنواره ی روزهای آفتابی و كم رنگ
آوازم اشكی شد
امروز
قهوه ای در حوصله ی چشمهایت تركید
شبنم را برای باران
به گود ترین نقطه می فرستم
دستهای تشنه را به دریا
دیشب
صدایم را شنیدی ...؟
این هم چند نمونه ی اسلامی اسلامیون اسلامیون 2
از دانلود اینها خجالت نکشید !!



اخر تا کجا ظلم اینجا ایران است کشور من و تو و به یاد داشته باش تا بینندهای برای اعدام نباشد اعدامی صورت نخواهد گرفت
کـفـر خدايا تو بوسيــــــــده ای هيچگاه لب سرخ فام زنی مست را؟ به وسواس لرزيده دستــــــــان تو؟ به پستان کا لش زدی دست را؟ خدايا تو احسا س ا گر داشتــــــــی د لت را چو من سخت می باختی برای خــود ای ايــزد بــی خدا خـدای دگــر نـيـزمی سا ختــــــی ازنصرت رحمانی
شبئ در حال مستئ ، تكيه بر جائ خدا كردم
در آن يك شب خدايئ ، من عجايب كارها كردم
جهان را روئ هم كوبيدم ، از نو ساختم گيتئ
ز خاك عالم كهنه ، جهانئ نو بنا كردم
كشيدم بر زمين از عرش ، دنيا دار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگويم ، كودتا كردم
خدا را بنده خود كرده ، خود گشتم خدائ او
خدايئ ، با تسلط هم به ارض و هم سما كردم
ميان آب شستم سر بسر برنامه پيشين
هر آن چيزئ كز اول بود نابود و فنا كردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هر دو را معدوم
كشيدم پيش نقد و نسيه ، بازئ را رها كردم
نماز و روزه را تعطيل كردم ، كعبه را بستم
وثاق بندگئ را ، از رياكارئ جدا كردم
امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب
خدايئ بر زمين و بر زمان ، بئ كدخدا كردم
نكردم خلق، ملا و فقيه و زاهد و صوفئ
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم
شدم خود عهده دار پيشوايئ در همه عالم
به تيپا ، پيشوايان را ، به دور از پيش پا كردم
بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتئ اعظم
خلايق را به امر حق شناسئ آشنا كردم
نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال
نه كس را مفتخوار و هرزه و لات و گدا كردم
نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم
ندادم فرصت مردم فريبئ بر عبا پوشان
نخواهم گفت آن كارئ كه با اهل عبا كردم
به جائ مردم نادان ، نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پئ خدمت رها كردم
مقرر داشتم خالئ ز منت ، رزق مردم را
نه شرطئ در نماز و روزه و ذكر و دعاكردم
نكردم پشت سر هم ، بندگان لخت و عور ايجاد
به مشتئ بندگان آبرومند اكتفا كردم
هر آنكس را كه مئ دانستم از اول بود فاسد
نكردم خلق و عالم را ، برئ از هر جفا كردم
به جائ جنس موذئ آفريدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را، مركز مهر و وفا كردم
نكردم خلق ، آمريكا و روس و انگلستان را
به موجودات عالم صلح و يكرنگئ عطا كردم
سرئ كو داشت بر سر فكر استثمار كوبيدم
دگر قانون استثمار را در زير پا كردم
رجال خائن ومزدور را ، در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
نه جمعئ را برون از حد بدادم ثروت و مكنت
نه جمعئ را به درد بئ نوايئ مبتلا كردم
نه يك بئ آبرويئ را ، هزاران گنج بخشيدم
نه بر يك آبرومندئ ، دوصد ظلم و جفا كردم
نكردم هيچ فردئ را ، قرين محنت و خوارئ
گرفتاران محنت را ، رها از تنگنا كردم
به جائ آنكه مردم را گذارم در غم و ذلت
گره از كارهائ مردم غم ديده وا كردم
بجائ آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدايئ ، درد مردم را دوا كردم
جهانئ ساختم پر عدل و داد و خالئ از تبعيض
تمام بندگان خويش را، از خو د رضا كردم
نگويندم كه تا ريگئ به كفشت هست از اول
نكردم خلق شيطان را، عجب كارئ بجا كردم
چو مئ دانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد
نشستم ، فكر كار انتها را، ابتدا كردم
نكردم اشتباهئ چون خدائ فعلئ عالم
خلاصه هر چه كردم خدمت و مهر و صفا كردم
زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ، ليكن
چو از خود بئ خبر بودم ندانستم چه ها كردم
سحر چون گشت ، از مستئ شدم هشيار
خدايا ، در پناه مئ ، جسارت بر خدا كردم
شدم بار دگر يك بنده درگاه او، گفتم
خداوندا ، نفهميدم ، غلط كردم ، خطا كردم
از سیاوش
ذهن من
ذهنم پر از همهمهی روزهای در راه
زوار هر زمان
روزی که تو آمدی
زنده شدم
آنوقت مادرم مرده بود
شاید با آخرین مردی که بوسید
جایی در بهشت
شراب شور اسپانیا مینوشید
شب
هرگز بهترین فرصت گریز نیست
شاید هم ...
برای خیانت همهی مادران دنیا
جهنم مرد سالار ...
سوختن ازلی را گزیده بود
با اینکه همهی "بتها" گفته بودند:
مادران مرد سالارند!
و مردان برایشان هورا کشیده بودند ...
خیلی پیش از آنکه آنان را به عقد دایم خود در آورده باشند
دختران باکره
دوشیزگان طرفدار "هیپ هاپ"
بانوانی که چشم بسته لبخند عشق بر لبانشان مینشیند
و گریان غزل خداحافظی بر لبانشان میلرزد
چقدر شبیه من میبوسی ...
میشوی خود خودم
چشمهایت که با چشمهایم تصادفی "آپ تو دیت" میشود ...
"دختر فصلهای دوگانه دشتستان"
یادمان بماند!
بهار تنها یک فرض نیست
و پاییز همبستر زمستان نمیشود
وقتی همه جا تابستان داغ را فریاد میزنند
در التهاب خیال افسانهات کردم
بی هیچ تعارفی
دریغا درسته حقیقت شدی
خوابهایمان فونت لاتین نمیپذیرند
آه دخترک ...
*****
تو !! 
در هیچ كدام نمی گنجی
سپید می كشم ات
سیاه ...
ترسی كه همه جا
می كشی
حتا درزهای شك و تردید
دیوارهای مجازی
ایستگاه هایی
هما ن ها كه جای ایستادن نیستند
دوستشان نمی داری
اصلن مادرت نتوانسته با آنها كنار بیاید
تا پدر ...
هنوز می پندارد
مردانگی اش پلكانی ست
بسبب برتری كه خداوند ...
زنان فرمانبردارانند
و زن
نقاشی ات می كنم
از آبرنگ
نگاهت را سایه میزنم
رنگین كمان پندارهای خوب
جشنواره ی روزهای آفتابی و كم رنگ
آوازم اشكی شد
امروز
قهوه ای در حوصله ی چشمهایت تركید
شبنم را برای باران
به گود ترین نقطه می فرستم
دستهای تشنه را به دریا
دیشب
صدایم را شنیدی ...؟
شخصی که حمله انتحاری (استشهادی) انجام داده؛ احتمالا به این شخص در بهشت 72 تا حوری باکره جایزه داده شده.

عملیات انتحاری

کودک فلسطینی بعد از گذراندن دوره های آموزشی فرهنگ اسلامی

کودک اسرائیلی، واصل شده به درک توسط سربازان خداوند؛ یهودی ها شرور هستند.

مبارزان فلسطینی در حال نشان دادن مدارک پیروزی خود.

یک برادرشهادت طلب فلسطینی دیگر، بعد از جنگ در راه خدا
باران که روسریاش را شانه کرد
من زیر تختها بودم
تخت سینهها بودم
ما فوتِ آب و خاکیم
گلیم
پایمان را از زمین درازتر نمیکنیم
باران که موهایش را شانه کرد
من زیر تخت سنگها بودم
تخت سینهها بودم
مردهایی بودم هویی٬ هایوهویی٬هویی٬هوهویی
شومی در شبی٬شبی در شومی٬شبیه شبی٬شبهی٬شُبه ِ شد شبی باران
باران که شانههایش را شانه کرد
من- زیر تابوت خودم تا بود ِ خودم تاب ِشا نه های تو را تاب نیاورد
مردی که میتابید بر خودش٬ باد! شب بود
شب بود
هر خنجری که در تنش فرو میرفت یک ستاره پیدا میشد
هی! روز ِ شده با خنجرها
من برگ عورت آدمم
چشم دریدهام
پیراهن یوسفم
از پشتم
پدرم
درآمده خورشید! تو کوری و مادرزاد بیپدر
دروغی که روشن میکند اجاق را
کیک تولد را
ماه و چشم های گرگ بیابان را
که حفره های استخوانی ایمان
و اعتماد
تنها کلمهای ست که مرده به دنیا میآید
بزرگ میشود
دست بچهها را میگیرد و
زنده زنده از دنیا میرود
شبیه خوابهای خوشی که فراموش میکنیم هر صبح
تنها لبخندی باقی میماند ادامهي قصه
من پای تو بودم
پای تخت تو بودم
خراب شهر نو
پایتخت تو بودم
زنی از کُر بیرون کشیده شد
دیواری از پنجره در رفت
دیواری با من با پنجره در افتاد
روبروی من
پنجره بیپرده از باد گفت و ترسید
نوری از صورت تو اخراج شد
چه خیانتی در قلب ما عقب نشینی دارد
مرا با پیراهن کودکیات ژندهگی کن
مرا تن کن
مرا که با این همه٬
روی بومی سپید سیاه میشود زاغ
زاغ میزند موهایت را
کبوترباز جلد ِ خانهای هرجاییست
جهانی که به قیمت فروخته شد
تنها تکه ای از تو بود
با این همه یک پا پارچه وصلهام
به شکل وصلۀ خورشید بستهام
ایستاده ام امامزاده
مردم تو را دستمالی می کنند
من کودکی که دست به دست شده
تودست چندمی بودی که ریختی
"من داریوش خدایگان ایران"
با مردمی که مردم آزارند
آزارم به مرد هم نمی رسد
حالا تخت بگیروبخواب
روی سینهای که سنگ شده
تنها باد مینویسد و آب
"نقشی به یاد خط تو بر آب"
دست روی دست سراب
باران کجای قلههای دربند میآید
بند میآید
میآید
کلید خانهاش را در خانهام
جا میگذارد و میرود
که با این همه
لباس عروسی
شبی
چند؟